دلنوشته هايي درمورد دوران دفاع مقدس
آب جیره بندی شده بود
آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود ، مگر می شد خورد ؟
به من آب نرسید ، لیوان را به من داد و گفت :
من زیاد تشنم نیست ، نصفش رو خوردم بقیه ش رو تو بخور ، گرفتم و خوردم
فرداش بچه ها گفتن که جیره هرکس نصف لیوان آب بود ..............
2
مادر پول و طلاهاشو داد و از در ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد
مسوول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون !
مادر خندید و گفت : من برای دادن دوتا پسرم هم رسید نگرفتم …
3
انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید
ما چه می دانیم دلتنگی غروب جمعه را ؟
زیبایی رمز ماندگاریست و سادگی رمز زیبایی
شهدا چه ساده و زیبا بودند
4
کوچه هایمان را به نامشان کردیم
که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم
از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم
5
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد …
پرسیدم : دنبال چی می گردی ؟
گفت : سربند یا زهرا !
گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه ، چه فرقی داره ؟
گفت : نه ! آخه من مادر ندارم …
6
گردان پشت میدون مین زمین گیر شد
چند نفر رفتن معبر باز کنن
۱۵ساله بود ، چند قدم که رفت برگشت ، گفتن حتما ترسیده
پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت :
تازه از گردان گرفتم ، حیفه ، بیت الماله و پا برهنه رفت






جاویدندشیرمردان دلیری که با نثارخون پاک خویش پایندگی یک ملت راتضمین کردند . به یاد فرمانده گمنام دفاع مقدس پاسدارشهید حسن حرریاحی و یاران باوفایش .